پهلوی تجزیهطلب است؟ / اؤزگور هارای
خیانت سیستماتیک به آرمانهای انقلاب مشروطه
تجزیهطلبی همیشه با اعلام جدایی جغرافیایی آغاز نمیشود. گاه با انهدام ارادهٔ مشترک ملت، با شکستن ستونهای عدالت، مشارکت و قانون شروع میشود. پهلوی دقیقاً از همین نقطه وارد شد؛ نه با قیچی نقشه، بلکه با ویرانسازی بنیانهای وحدت ملی که انقلاب مشروطه برای آن خون داده بود.
۱. کودتای انگلیسی و دفن حاکمیت ملت
انقلاب مشروطه برای سه اصل شکل گرفت:
قانون، مشارکت ملت، و محدود شدن قدرت مطلقه.
اما رضا میرپنج با کودتای ۱۲۹۹ ــ که بدون حمایت و طراحی انگلیس ممکن نبود ــ این سه اصل را یکجا دفن کرد.
وقتی حاکمیت ملت حذف شود و کشور به یک پادگان امنیتی بدل گردد، نتیجه چیزی جز واگرایی پنهان ملی نیست. این نخستین گام تجزیه است: حذف مردم از معادلهٔ قدرت.
۲. نابودی تنوع، تولید شکاف
پهلوی بهجای وحدت در کثرت، پروژهٔ خطرناک یکسانسازی اجباری را پیش برد:
– حذف زبانها و هویتهای غیرفارسی از آموزش و اداره
– تحقیر فرهنگی تورک، عرب، بلوچ، کرد و لر
– تعریف ایران بهعنوان یک هویت تکصدا و آریاییمحور
این سیاست، وحدت نساخت؛ شکاف تولید کرد. ملتی که هویتهایش سرکوب شود، دیر یا زود به انفجار هویتی میرسد. این دقیقاً همان مسیری است که به تجزیه ختم میشود، نه به انسجام.
۳. تمرکز افراطی؛ تضعیف پیرامون
تمرکز قدرت، ثروت و تصمیمگیری در تهران، استانها را به حاشیهٔ بیصدا تبدیل کرد.
– توسعه نامتوازن
– فقر ساختاری در مناطق غیرمرکزی
– امنیتیسازی مطالبات اقتصادی و فرهنگی
پهلوی دولت-ملت نساخت؛ دولت مرکز علیه پیرامون ساخت و نتیجه ی آن بیاعتمادی عمیق و گسست ملی شد.
۴. وابستگی خارجی؛ تهدید تمامیت ارضی
پهلوی که با انگلیس آمد، با آمریکا تثبیت شد و با هر دو وابسته ماند.
وابستگی سیاسی و امنیتی یعنی واگذاری تصمیمات کلان به بیرون. تجربه ی تاریخی نشان میدهد کشورهایی که أراده ی مستقل ندارند، در بزنگاهها قربانی پروژههای تجزیه میشوند.
پهلوی نه تنها سدّ تجزیه نبود، بلکه دروازهٔ نفوذ آن بود.
۵. جعل تاریخ؛ قطع حافظهٔ مشترک
پهلوی برای مشروعیت، تاریخ را جعل کرد:
– حذف نقش ملتها و اقوام در ساخت ایران
– اسطورهسازی از گذشتهای خیالی
– قطع پیوند جامعه با تجربه ی واقعی خود
ملتی که حافظهٔ مشترکش تخریب شود، انسجامش نیز فرو میریزد. این نیز شکلی از تجزیه است؛ تجزیه ی ذهنی پیش از تجزیه ی سرزمینی.
پهلوی تجزیهطلب بود، نه چون پرچم جدایی بلند کرد، بلکه چون:
– حاکمیت ملت را سرکوب کرد
– عدالت و مشارکت را نابود ساخت
– هویتهای متکثر ایران را دشمن پنداشت
– کشور را وابسته و بیاراده کرد
و اینها دقیقاً همان عواملیاند که هر کشوری را، دیر یا زود، به لبهٔ فروپاشی و تجزیه میکشانند.
لذا، ایران با عدالت میماند، نه با دیکتاتوری در قالبهای تاجی و ولایی؛
ایران با وجود و مشارکت ملتهای آن زنده است، نه با سرکوب آنها.