ایران واقعی و هویت تحریف و تخریب شدهی آن و جنبش ملی آزربایجان[۱]
[۱]
متن این مقاله برای اولین بار در مجله علمی “دولت” به تاریخ ۱۴آوریل ۲۰۱۴ در آنکارا انتشار یافته است. متن و منابع مورد استفاده در مقاله به زبان تورکی استانبولی در لینک زیر موجود است.
http://devlet.com.tr/makaleler/yazi/20/DUNDEN_BUGUNE_GERCEK_IRAN_VE_GUNEY_AZERBAYCAN_MILLI_HAREKETI_.html
نویسنده: دکتر رحیم جوادبگلی/جوادبیلی (جوادپور)
مقدمه
برای تحلیل واقعگرایانه و مبتنی بر اصول این موضوع، در وهله نخست نیازمند طرح مجموعهای از پرسشهای مرتبط هستیم. هرگونه ارزیابی منطقی و اظهارنظر درباره مبانی، چارچوب و پیامدهای ناشی از یک توافق بینالمللی فراگیر که به پیدایش ایران و ایرانیت بر اساس افکار فَریسی/فارس و

دکتر رحیم جوادبگلی/جوادبیلی (جوادپور) www.haray.net
فارسگرائی در عرصه سیاست خارجی بینالملل انجامیده، مستلزم طرح پرسشهای متعددی است. بررسی سامانمند رخدادهای تاریخی میتواند ما را در دستیابی به پاسخهای دقیقتر درباره چگونگی شکلگیری ایران در سپهر سیاست خارجی بینالملل از زمان انعقاد آن توافق یاری رساند. از این رو، پژوهش حاضر را میتوان با طرح سؤالات زیر آغاز نمود:
آیا در تاریخ گذشته، اساساً نوعی اجماع عمومی یا توافقنظر درباره تعریف جامعه ایرانی بر پایه هویت فَریسی/فارس و فارسگرائی بر اساس زبان دری/فارسی وجود داشته است یا خیر؟ و اگر چنین تفاهمی در میان بوده، بر چه بنیانها و اصولی استوار بوده است؟ همچنین این نوع از توافق و فهم، از چه زمانی، در کدام بسترها و توسط چه نیروهای اجتماعی مسلط در عرصه سیاسی ایران اعمال میشده است؟ این فرایند از سوی کدام حکومتها و نظامهای سیاسی تدوین و اجرا شده و تا به امروز به چه شیوهای استمرار یافته است؟
دستیابی به پاسخهای شفاف برای این پرسشها و یافتن شواهد و دلایل معتبر در این زمینه، مستلزم درک عمیقتر و نگاه گستردهتر به تحولات تاریخی مربوطه است.
سیری بر تاریخ ایران
از منظر ژئوپولیتیکی، ایران همواره بهعنوان بخشی مهم و بنیادین و هسته مرکزی از هویت تُورک و تُورکیت و جهان اسلام مطرح بوده است. با وجود تلاشهایی که از آغاز قرن بیستم بهمنظور القای هویت ایران بهعنوان کشوری فَریسی ماَب / فارسمحور صورت گرفته، این سرزمین از دیرباز میزبان حضور پُررنگ و تاریخی تُرک و ترکیت بوده است. بر اساس پژوهشهای نوین و دادههای باستانشناسی، امروز مسلم شده است که تُرک و تُرکیت به عنوان عنصر اصلی و تشکیل دهنده به دو شاخه بزرگ کوچنشین و یکجانشین تقسیم میشوند که این دو گروه بهطور مکمل در ساخت، انشا و احیای حوزه فرهنگ تمدن ساز خراسان/آزربایجان به گستره اوراسیا نقش تعیین کننده ای را ایفا کردهاند.
وقتی از حوزه ی تمدنی تُورک و تُورکیت در دوران پیش از اسلام سخن به میان میآید، منظور صرفاً تورکان کوچرو آسیای میانه نیست، چراکه بازگشت دوباره آنان به ایران عمدتاً به پس از اسلام بازمیگردد. اما ترکهای یکجانشین (تُورک و تات) در مناطقی مانند خراسان، آذربایجان، شیراز و هرمزگان، خوزستان و بخشهایی از بینالنهرین، پیشینهای بیش از ده هزار سال قبل از میلاد دارند. مورخانی چون پروفسور زهتابی (کیریشچی)، فریدون جلیلوف و کاظم میرشان تأکید میورزند که تمدنهایی همچون سومر و ایلام توسط ترکان یکجانشین پایهگذاری شدهاند.
در بازهای بیش از ده هزار سال، آثار سنگی، مجسمهها و سازههایی که به تورکها منسوباند، از استپهای آسیای مرکزی تا قلب اروپا گستردهاند و بر هویت اوراسیایی تورکان به مرکزیت ایران فعلی صحه میگذارند. برخلاف دیدگاههای تاریخنگاری کلاسیک غربی، ترکها از آسیای میانه مهاجرت نکردهاند، بلکه در ایران، آزربایجان، قفقاز و آناتولی ریشههای تاریخی عمیقی داشته و دهها دولت و حوزه ی فرهنگی را بنیان نهادهاند. در محدوده جغرافیای ایران، ترکان تمدنهایی چون سومر، ایلام، آرات، سکا، اسکیت، ماننا، ماد، اشکانیان وس. را ایجاد کردند و پیش از اسلام نیز امپراتوری خزر به مرکزیت آذربایجان و ایران را تأسیس نمودند که تا قرن نهم و اوایل قرن دهم در منطقه خراسان، آزربایجان و مناطق مرکزی و شمالی ایران فعلی نقش اصلی را ایفا کرده است و تقریبا از قرن نهم نیز به جبر تاریخ جای خود را به ترکان اسلام گرویدگان و سیف الاسلامیان و پیرو خط ناب محمدی و محب اهل بیت سامان یابقو/سامانیان، قره خانی، غزنویان و سلجوقی ها داد و خود به قفقاز، قفقاز شمالی و بعد به اروپای شرقی معطوف شد. به دیگر سخن در ایران و آزربایجان دولت و دولت گری تُورک و تُورکیت پیوسته و بطور وراثتی و موروثی ادامه داشت. چیزی که تغییر کرده؛ تورکان آتش پرست و موسوی و مسیحی جای خود را به ترکان اسلام گرویدگان داد.
پس از اسلام، این روند با ظهور سلسلههایی چون سامان یابقو، قراخانیان، غزنویان، سلجوقیان آغاز و با خوارزمشاهیان، ایلخانان بزرگ، امیر تیموریان، آققویونلوها و قراقویونلوها و جلایرها وس. ادامه یافت. سپس صفویه، افشاریه و قاجاریه با بنیانگذاری حکومتهایی با مبانی شیعی، این سنت حاکمیتی را تا سال ۱۹۲۵ امتداد دادند. شواهد تاریخی گواه آن است که در طی یازده قرن گذشته، ترکان مسلمان با برخورداری از اکثریت جمعیتی، کنترل سیاسی این سرزمین را در اختیار داشتهاند؛ بهعبارتی، تمدن و حاکمیت بیرقیب آنان سابقهای چند هزار ساله دارد.
تا قرن نوزدهم، تورکان از طریق سلسله گورکانیان در هند، و در قرن بیستم از طریق اویغورها در تورکستان شرقی، و همچنین با حضور گسترده اقوامی چون قرقیزها، ترکمنها، قزاقها و ازبکها در آسیای میانه، نقش محوری ایفا کردهاند. امپراتوری عثمانی نیز در آناتولی، خاورمیانه، بالکان و شمال آفریقا به مدت حدود ۶۵۰ سال حاکمیتی پایدار داشته است. این شواهد نشان میدهد که حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان با محوریت عنصر اصلی آن، یعنی تُرک و تُورکیت توام با تات از ده هزار سال پیش تاکنون بر بخش وسیعی از جهان به مرکزیت ایران از لحاظ فرهنگی و نسبتاً سیاسی تسلط کامل داشتهاند.
اما از قرن نوزدهم به بعد، قدرتهای استعمارگر غربی – مُمثلین حوزه تمدنی روم همچون بریتانیا در هند و روسیه در آسیای میانه و قفقاز و چین به عنوان حوزه تمدنی منطقه ای در شرق آسیا در آسیای مرکزی و ترکستان شرقی، به اشغال سرزمینهای تُرک و تاتنشین پرداختند. این تهاجمات، موجب تشدید تنشها و نزاعهای منطقهای شد و روند تاریخی تأثیرگذاری تورکها را مختل کرد. با وجود این تحولات، در آغاز قرن بیستم، دو قدرت بزرگ تُرک، یعنی دولت علیه قاجار و امپراتوری عثمانی هنوز بر جای مانده بودند.
حاکمیت استوار این دو دولت تُورک، باوجود فشارهای گسترده از سوی قدرتهای غربی، برای مدتی مانع از فروپاشی کامل آنها شد. با پیشرفتهای علمی، فنی و نظامی دنیای غرب در دوره رنسانس و ناتوانی ساختارهای سیاسی ترک از گذار از سنتهای عقبمانده، به تدریج توازن قدرت به سود غرب تغییر یافت. در همین حین، در حالی که جهان تورک درگیر اختلافات فرقهای ساختگی میان شیعه و سنی شده بود، قدرتهای غربی در تدارک وارد آوردن ضربه نهایی بودند.
این رویکرد از سوی تاریخنگاری حوزه تمدنی روم محوری با انکار و کتمان حوزه تمدنی خراسان/آزربایجان به گستره اورآسیا، بهعنوان یک ایدئولوژی آگاهیستیز شناخته میشود. اروپا و آمریکا که در مقایسه با حوزه تمدنی خراسان/آذربایجان از پیشینه تاریخی کوتاهتری برخوردارند، همواره کوشیدهاند با بیاعتبار ساختن این حوزه ی تمدنی، عظمت تمدن رومی را از طریق یونان باستان مشروعیت بخشند. حمایت تاریخی غرب از یونانیان را میتوان نوعی “پاداش” برای تصاحب نمادهای فرهنگی شرق تلقی کرد. به همین دلیل است که در اغلب فیلمهای غربی، شرقیها بخصوص منتسبین حوزه تمدنی خراسان/آزربایجان چهرههایی خشن، خونریز و بیتمدن دارند، در حالی که یونانیها آزاداندیش، نجیب و متمدن تصویر میشوند.
با در نظر گرفتن تمام این نکات، میتوان درک کرد که چرا قدرتهای رقیب و بهویژه غرب، چنین توجهی ویژه به ایران دارند؛ کشوری که در قلب جهان تُورک و جهان اسلام قرار دارد.
توافقات مهم تاریخی
در سده نوزدهم میلادی، تمام قدرتهای استعماری و معارض با دو دولت بزرگ تُورک و مسلمان ــ دولت علیه قاجار و امپراتوری عثمانی ــ با کنار گذاشتن اختلافات درونی خود، دستکم چهار توافقنامه مهم بینالمللی را در راستای هدفی مشترک به امضا رساندند:
در میانههای قرن نوزدهم، کشورهای انگلستان، فرانسه، روسیه، ایتالیا و پروس (آلمان) با تشکیل ائتلافی تحت عنوان «اتحاد مقدس»، با تکیه بر نظریه دولت-ملت ژان ژاک روسو، به منظور مقابله با دولتهای اسلامی تُورکتبار، وارد همکاری شدند. در مرحله اول هدف اصلی آنان جداسازی سرزمینهای مسیحینشین اروپا از قلمرو عثمانی و تحکیم بخشیدن به حاکمیت سیاسی و فرهنگی روسیه تزاری در قفقار و آسیای میانه و حاکمیت سیاسی انگلستان در هندستان و قلع و قمه نیروهای وابسته به ایران در این مناطق و از بین بردن تاثیر فرهنگی تُورک و تُورکیت ایران در این حوزه ها بود.
توافقات اصلی به شرح زیر است:
اولاً. تشکیل «اتحاد مقدس». امضا کنندگان اصلی این عهدنامه انگلستان، روسیه، اتریش و پروس بود و برای اجرای تصمیمات اتخاذی، در ۲۶ سپتامبر ۱۸۱۵ پیمانی به نام «اتحاد مقدس» منعقد کرده بودند که فرانسه نیز در سال ۱۸۱۸ به آن ملحق گردید.
ثانیاً. در سال ۱۹۰۴، توافقنامهای با عنوان «دوستان صمیمی» میان انگلستان، فرانسه و روسیه منعقد شد که بهصراحت بر انحلال امپراتوری عثمانی و تقسیم جوامع مسلمان باقیمانده این حوزه بین قدرتهای استعماری تأکید داشت.
ثالثاً. در سال ۱۹۰۷، روسیه و انگلستان با امضای توافقنامهای، ایران را به دو منطقه تحت نفوذ تقسیم کردند. این پیمان تقسیم ایران، پس از کودتای ۱۹۲۱، از سوی دولت کودتایی ایران، توسط سید ضیا طباطبائی بهعنوان سندی معتبر و رسمی مورد تایید قرار گرفت.
رابعاً. پیش از این قراردادها، در سال ۱۸۰۶، میان امپراتوری تزاری روسیه و انگلستان توافقی صورت گرفت مبنی بر پایان دادن به حاکمیت ترکان در مناطق هندستان، آسیای مرکزی، قفقاز بهمرکزیت ایران.
نقشه توافق ۱۹۰۷ بهوضوح تقسیم ایران به مناطق نفوذ روس و بریتانیا را نشان میدهد. هرچند پیمانهای نخست و دوم به تضعیف جدی امپراتوری عثمانی انجامید، اما نتوانستند از تأسیس جمهوری ترکیه که خود را وارث مشروع آن امپراتوری میدانست، جلوگیری کنند. ترکیه نوین، با وجود تمام آسیبهای ناشی از جنگها، توانست پرچم تُرک تازه احیا شده در آناتولی را برافراشته نگاه دارد.
قرارداد ۱۹۰۷ فی مابین روسیه تزاری با بریتانیا
مبنی بر تقسیم ایران به دو منطقه نفوذ
در مقابل، دولت علیه قاجار ــ که از سال ۱۷۹۰ میلادی پس از افشاریه به قدرت رسیده بود ــ تحت فشار دو قدرت بزرگ یعنی روسیه تزاری و انگلستان، بهتدریج تضعیف و منحل شد. روسیه در پی گسترش نفوذ به آبهای گرم جنوبی از طریق خاک ایران بود، در حالی که کمپانی هند شرقی انگلستان از قرن ۱۶ در هند فعال شده و پس از ۳۰۰ سال فعالیت های مخرب خود توانست در ۱۸۵۸ به حاکمیت رسمی اسلامی تُرک و تُرکیت در هندستان پایان دهد.
قدرت نظامی و سیاسی دولت علیه قاجار در قیاس با این دو امپراتوری نوظهور حوزه تمدنی روم بسیار محدودتر بود. هدف اصلی هر دو قدرت استعمارگر، تضعیف حاکمیت اسلامی تُورکها و بهرهبرداری از اقلیتهای داخلی بهمنظور فروپاشی حکومتهای تُورکتبار بود.
دولت علیه قاجاردر جنوب شرقی با انگلستان و در شمال با روسیه در نزا و جنگ بودند. همزمان، حمله ناپلئون به شرق، قاجارها را به پیمان فینکنشتاین با فرانسه متمایل کرد، اما این اتحاد نیز به شکست سیاسی فاحشی انجامید. در نتیجه، قاجارها بهموجب معاهده گلستان (۱۸۱۳) و ترکمانچای (۱۸۲۸)، بخشهای مهمی از قفقاز از جمله ارمنستان، گرجستان و آزربایجان شمالی امروز را از دست دادند. این دو پیمان تحمیلی عملاً مغز متفکر و بازوی اجرایی دولت علیه ایران را اماج حملات خود ساخت و آسیب راهبردی به اقتدار تُورک و تُورکیت در کشور وارد کرد.
در دهه ۱۸۵۰، نیروهای آزربایجان بهعنوان ارتش مدرن دولت علیه ایران در نبرد با انگلیسیها در افغانستان شکست خوردند و این منطقه به مستعمره هند بدل شد. گرسنگی و قحطی ناشی از تحریمها و کارشکنیهای خارجی به مرگ نیمی از جمعیت ایران منجر شد. آیتالله قزلباش در نوشتههای خود نقش مخرب و عامدانه بریتانیا را در ایجاد این قحطی برجسته میداند.
از آن پس، بریتانیا و روسیه برای مدت نیمقرن بر سر تسلط بر ایران و حفظ منافع استعماری در قلمرو دولت علیه قاجار رقابت کردند. در جریان انقلاب مشروطه، یعنی در سال ۱۹۰۷، قراردادی محرمانه میان این دو قدرت به امضا رسید که بهموجب آن، ایران به دو منطقه نفوذ شمالی (تحت سلطه روسیه) و جنوبی (تحت کنترل بریتانیا) تقسیم شد.
دولت قاجار تنها یک دهه بعد از مفاد این قرارداد مطلع شد و واکنش شدیدی از خود نشان داد. با وجود اعلام بیطرفی در جنگ جهانی اول، کشور عملاً به میدان رقابت قدرتهای جهانی بدل شد. بریتانیا که از پیروزی در جنگ و فروپاشی روسیه تزاری بهرهمند شده بود، برنامههای خود برای تحکیم سلطه در ایران را تشدید کرد.
در این راستا، بریتانیا با اتکا به گفتمان نژاد آریایی-هندواروپایی، بیش از ۱۵۰ سال از طریق کمپانی هند شرقی بهطور سازمانیافته در زمینههای ملی و فرهنگی بر اقلیت فارسیزبان تاجیک کار کرده بود. نمایندگانی از این اقلیت بهطور مداوم علیه دولت علیه ایران تحریک شده و در نبردهای آذربایجان، قفقاز و افغانستان در خدمت منافع بریتانیا قرار گرفتند.
در قرن نوزدهم، سفارت بریتانیا با توجیه حمایت از فارسزبانان، به حمایت از شورشیان در جنوب ایران پرداخت و حتی پیشنهادهایی برای تأسیس حکومتی فارسزبان در کرمان مطرح گردید تا همچون سپری دفاعی در برابر تهدیدهای احتمالی علیه منافع بریتانیا در هند عمل کند. جالب است امروز ایران – مرکز تُرک و تُرکیت در جهان را فارس محور کرده اند!
انگلیسیها نقش مهمی در شکلگیری جریانهای فکری هویتمحور فارسگرا داشتند؛ از جمله در پدید آمدن فرقه بهائیت به رهبری بهاءالله در دهه ۱۸۴۰ میلادی. این جنبشها و شورشها، بهشدت انسجام حاکمیتی تُورک و تُورکیت دولت علیه ایران را تضعیف نمود. جالب است بدانیم دشمنی با تُورک تُورکیت هم از طریق عثمانی توسط افراد منفعل و مخرب بابی وارد مرکز جهان تورک، یعنی ایران شد.
حافظ احمد چلبی متخلص به قدیمی (متوفی ۱۵۷۷-۱۵۷۸) شاعر، ادیب و از تاثیرگذارترین افراد دربار عثمانی شعری بر علیه تُرک و ترکیت دارد که این در اصل افکار و اندیشه دولت و دولت گری عثمانی را تا سال ۱۸۷۶ و بخصوص تا ۱۹۰۸ منعکس می کند. ایشان در این شعر می گوید:
Sakın Türkü insan sanma
Bir an bile olsa Türk’le birlikte olma
Türk eline şeker alsa o şeker zehir olur
Türk’ün başını keserken sakın gam yeme
Baban da olsa Türkü öldür
برای یک دم نیز تورک را انسان نشمار.
برای یک دم نیز اگر باشد، با تورک یکی نباش.
در دست تورک اگر شکر هم باشد، تبدیل به زهر میشود.
از بریدن سر ترک غم مخور.
اگر تُورک پدرت هم بود، تُورک را بکش.
از اوایل قرن نوزده بخصوص از سالهای ۱۸۷۰ به بعد این افکار و اندیشه پلید تُرک هراسی و دشمنی با جهان تُرک به مرکزیت ایران در عثمانی توسط بابی ها به عنوان مدرنیته وارد ادبیات ایران شد و انتقال اندیشه و هویت تُرک و تُرکیت ایران به آناتولی به عنوان ترکیه نوین نیز باید در این روند مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد. به دیگر تحقیقاتمان در این مورد مراجعه شود.
حسینعلی نوری بهاءالله در خصوص تورکها می گوید: «از تُورک ها دوری کن، اگرچه پدرت باشد. چرا که اگر دوستت بدارد، خواهدت خورد و اگر دشمن بدارد خواهدت کشت». مقایسه کنید با اندیشه پلید حافظ احمد چلبی عثمانی که می گوید: «تُرک را بکش، اگر پدرت هم باشد».
میرزا حسینعلی نوری بهاءالله بنیانگذار بهائیت
قحطی در ایران
با تحمیل دومین قحطی، ضربهای سهمگین به دولت علیه ایران وارد شد. این قحطی که بین سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱ رخ داد، منجر به مرگ هفت تا نه میلیون نفر شد که تقریباً نیمی از جمعیت کشور را شامل میشد و به عنوان بزرگترین نسلکشی تاریخ شناخته میشود.
شایان ذکر است که تأثیرات این قحطی در مناطقی که اکثریت جمعیت آن ترکها بودند، مانند تبریز، اورمیه، اردبیل، همدان، قم، سلطان آباد/اراک، شیراز، کرمان، مشهد و عموماً در شمال شرقی، جنوب غربی و بخصوص شمال غرب کشور به مراتب شدیدتر بوده است.
پندار دولتسازی فَریسی/فارسی بر مبنای زبان دری/فارسی در سرزمین تاریخی تُرک و تُرکیت: بازخوانی یک روایت جعلی، از افسانه تا سیاست
این قحطی با هدف کاهش جمعیت و تزلزل و انحلال و اضمحلال اراده سیاسی و نظامی تُورک و تورکیت در کشورداری به ایران تحمیل شد. چون با اینکه از جانب امپراطوری عثمانی با سلب حقوق وراثت حوزه تمدنی رومی خود و مجدداً با بازگشت به هویت ترکی خویش با دیکته سیاسی و فرهنگی هم باشد رضایت به عمل آمده بود، ایران به حقوق موروثی به عنوان وارث سلجوقی، چنگیزی، ایلخانی و تیموری خود پافشاری می کرد. به همین خاطر ایجاد دولتی تحت سلطه طریقت فَریسی بر اساس زبان فارسی، به طور عمدی تشدید شد. روسیه تزاری نیز به حقوق موروثی خود مبنی بر وراثت حوزه تمدنی رومی ارتودوکسی خود پافشاری کرد و در آخر نیز با انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ تلفات سنگینی را متحمل شد.
باید یادآور شد که اتحاد جماهیر شوروی به عنوان وارث روسیه تزاری نیز با وجود مشکلات داخلی، در مورد ایران با انگلستان هم پایه شد. ولادیمیر ایلیچ لنین، با اینکه پس از انقلاب سوسیالیستی ۱۹۱۷، پیمانهای استعماری ایجاد شده توسط روسیه تزاری را بیاعتبار اعلام کرد، اما قرارداد تقسیم ایران به دو منطقه نفوذ را معتبر میدانست.
انگلستان در ۹ اوت ۱۹۱۹ با امضای تفاهمنامه سیاسی و نظامی به تنهایی ایران را تحت سلطه خود قرار داد. این قرارداد استعماری توسط وثوقالدوله، صدراعظم دولت ایران، به همراه دو وزیر دیگر امضا شد که طبق اسناد، در مقابل آن چهارصد هزار تومان پول دریافت کردند. احمد شاه نیز گفته بود: «ترجیح میدهم در خیابانهای پاریس لبلبی بفروشم تا با امضای این قرارداد ننگین، دولت علیه قاجار را حفظ کنم».
این اقدام بدون مخالفت نبود؛ مخالفت ایالات متحده آمریکا، اتحاد جماهیر شوروی و فرانسه با تلاشهای بریتانیا برای تسلط کامل بر ایران در نهایت به لغو این قرارداد انجامید. پس از آن، انگلستان با جلب رضایت موقتی اتحاد جماهیر شوروی بر مبنای هویت تصنعی طریقت فَریسی بر اساس زبان فارسی عوامل خود، کودتای ۲۱ فوریه ۱۹۲۱ (۳ اسفند ۱۲۹۹) را طراحی و زمینه به قدرت رسیدن خاندان ترک تبار خود پرس پندار پهلوی به رهبری رضا میرپنج را فراهم کرد.
چند روز پس از کودتا، قرارداد تقسیم ایران بین روسیه و انگلستان توسط سید ضیاء طباطبایی، در مسکو، به عنوان نخستوزیر قانونی کشور ایران امضا و مورد تایید قرار گرفت. بر اساس این پیمان، اتحاد جماهیر شوروی و انگلستان متعهد شدند که از تمامیت ارضی ایران حمایت کرده و به حکومت مرکزی آن احترام بگذارند و در امور داخلی مداخله نکنند.
همچنین مقرر شد سیاست خارجی ایران بر اساس منافع این دو کشور تنظیم شود و روابط ایران با ایالات متحده آمریکا به طور کامل قطع گردد. دولتهای طرف قرارداد هرگاه منافع خود را در خطر میدیدند، حق داشتند نیروهای نظامی خود را در مناطق تحت نفوذ خود مستقر کنند.
پس از امضای این پیمان، از سفیر ایالات متحده در تهران خواسته شد کشور را ترک کند. اختلافات دیپلماتیک تا سال ۱۹۲۴ ادامه داشت، اما پس از کشته شدن معاون سفیر آمریکا در محله سقاخانه تهران در ۱۸ ژوئیه ۱۹۲۴، آمریکا مجبور به عقبنشینی سیاسی شد.
در نوامبر ۱۹۲۵ رضا میرپنج با نام رضا شاه پهلوی بر تخت نشست و شروع حکومت خاندان پهلوی را اعلام کرد.
ایجاد دولت فارس در ایرانی با اکثریت تورک
اولین اقدامات رضا پهلوی کاملاً بر مبنای مخالفت و دشمنی با تُورک و تُورکیت برنامهریزی شده بود. در تمامی ادارات و نهادهای دولتی، از جمله قوه مقننه، قوه مجریه، دستگاه قضایی و سیستم آموزشی، زبان فارسی با آیئن نامه های و بخش نامه های رسمی به عنوان زبان رسمی به کار گرفته شد و استفاده از زبان تورکی ممنوع اعلام گردید. شعار «زبان واحد، ملت واحد؛ ایران-فارس و فارس-ایران» رواج یافت و یکی دیگر از اقدامات مهم پهلویها، بحث و جدل بر سر نام کشور بود که به تدریج از قرن پانزده بر اساس ادبیات تحریفی رومی و یونانی «ایران» به عنوان کشور «پِرس/پرسیَن» معرفی شده بود که این تحمیل سیاسی و فرهنگی و هویتی را نپذیرفت، اما بار معنایی مربوط به سرزمین آریایی و پارسی به عنوان هویت رومی و یونانی باقی ماند.
در نهایت از سال ۱۹۳۵، از تحمیل نام «پرسین» در سطح بین المللی امتنا و نام کشور «ایران» اعلام شد. اولین بار سعید نفیسی، مورخ مشهور، در مقالهای نوشت: «از این پس نام کشور ما ایران است». پیش از آن، این سرزمین معمولاً با نام خاندانهای ترک ایران، به دیگر سخن ترک و ترکیت ایران شناخته میشد و در متون غربی، یعنی حوزه تمدنی روم نیز از نام «پرسین» استفاده می شد.
متاسفانه پس از برقراری این سیستم با ماهیتی ضد تورکی و ضد عربی، در جوامع انگلو-ساکسون و کشورهای انگلیسیزبان، اصطلاحات «ایران پارسی» را مطرح و «ایران» را مساوی «پارس» و «پرسین» قلمداد نمودند واین را به عنوان مفاهیم تاریخی و فرهنگی وارد و در سیستمهای آموزشی جهان ترویج دادند.
از سوی دیگر، اتحاد جماهیر شوروی نیز با هدف مشابه و با اندکی تفاوت در قلمرو خود این تبلیغات را گسترش داد. این تبلیغات با شدت زیادی در جهان گسترش یافت که حتی کشور ترکیه نیز آن را در نظام آموزشی خود جای داد و اکنون بخش قابل توجهی از شهروندان ترکیه، تحت تأثیر اندیشه سِنتِز ترکی– اسلامی ، تصور میکنند که ایران مرکز پرس و پرسیت است و تمدن ایرانی صرفاً به پارس و پرسین تعلق دارد. کسی نیست بگوید؛ این پارس و پرسین کیست؟!
اخراج ایالات متحده از ایران به موجب پیمان تقسیم ایران به دومنطقه نفوذ
در فوریه ۱۹۲۱، با پذیرش دولت ایران به «پیمان تقسیم ایران به دومنطقه نفوذ»، تمامی روابط با ایالات متحده آمریکا قطع شد و آمریکا مجبور به عقبنشینی گردید و تا پیش از جنگ جهانی دوم حضور چشمگیری در ایران نداشت.
جنگ جهانی دوم عامل بازگشت دوباره ایالات متحده به سیاست ایران شد. در سپتامبر ۱۹۴۱، متفقین به اتهام همکاری رضا شاه با آلمان نازی، نیروهای نظامی خود را وارد ایران کردند. در حقیقت، انگلستان کنترل کشور را در دست داشت و روسیه در صدد احقاق امتیازات خود بر اساس «پیمان تقسیم ایران به دومنطقه نفوذ» بود که توسط نیروهای انگلیسی نادیده گرفته شده بود.
روسیه از سمت آزربایجان شمالی وارد ایران شد و بریتانیا نیز از جنوب برای دفاع از مناطق تحت تصرف خود نیرو اعزام کرد و توانست نیروهای شوروی را در منطقه قصر شیرین متوقف سازد. ایستادگی روسیه، انگلیس را مجبور کرد که رضا شاه را برکنار کرده و به نفع پسر جوانش رضایت دهد و به اصطلاح رضا خان را به آفریقا تبعید کنند. رضا شاه پس از مدتی زندگی در تبعید، درگذشت.
آلمانها اروپا را اشغال کرده و به مرزهای اتحاد جماهیر شوروی رسیده بودند. ایالات متحده برای ایجاد روابط اقتصادی، سیاسی و فرهنگی با ایران، به کمک انگلیس روی آورد. ورود آشکار آمریکا به ایران با نگرانیهای اتحاد جماهیر شوروی همراه بود. با وجود حضور فرانکلین روزولت، وینستون چرچیل و جوزف استالین در تهران و توافق آنان بر علیه آلمان، استالین قانع نشد که حضور آمریکا در ایران برای اتحاد جماهیر شوروی پیامدهای منفی نخواهد داشت.
در سال ۱۹۴۶، ایران شاهد تحولات مهمی بود که از جمله آنها میتوان به شورشهای داخلی، تشکیل حکومت ملی آذربایجان و سرکوب فدائیان توسط ارتش محمدرضا شاه اشاره کرد.
واکنش ژئوپلیتیکی شوروی به حضور آمریکا در منطقه تحت نفوذ خود
اتحاد جماهیر شوروی، حضور آمریکا در ایران را مخالف منافع خود میدید و با گسترش نسبی آزادیها و بهرهمندی گروههای مختلف، به ویژه حرکتهای مردمی ترکها و کردها، از آنان حمایت کرد. این حمایتها منجر به تشکیل حکومت ملی آذربایجان در بخشهایی از آذربایجان شد و در منطقه سویوق بولاق/مهاباد آذربایجان نیز تحت فشار روسیه شورشیان کرد، به اصطلاح دولت کرد را تأسیس کردند.
علت اصلی این اقدام، ناکامی ارتش روسیه در نفوذ به مناطق کردنشین بود، چرا که ارتش بریتانیا در منطقه قصر شیرین مانع پیشروی روسها شده بود.
روسها از حکومت ملی آذربایجان به عنوان ابزاری برای دور نگه داشتن آمریکا از منطقه نفوذ خود بهره بردند. پس از دریافت قول همکاری از قوامالسلطنه، نخستوزیر حکومت مرکزی، حمایت خود را از حکومت ملی آذربایجان قطع کردند که این امر به کشتار گسترده آذربایجانیها انجامید. در این زمان، آمریکا با مدیریت زمان و شرایط به نفع خود، در کنار حکومت مرکزی ایستاد و حضورش را تقویت کرد.
بسترهای اجتماعی حضور قدرتهای خارجی در ایران
ایالات متحده آمریکا با بهرهگیری از تجارب پیشین، برای تاثیرگذاری بر امور داخلی ایران، اهمیت استفاده از عوامل کارآزموده و تأمین نیازهای مالی را به خوبی درک میکرد. از جمله این عوامل:
-
علمای دینی که طی یک و نیم قرن اخیر در ارتباط تنگاتنگ با انگلستان بودند و در جامعه قدرت نفوذ ویژهای داشتند.
-
احزاب کارگری که تحت نفوذ اتحاد جماهیر شوروی قرار داشتند.
-
سازوکارهای زیرساختی قدرت نرم و سخت آمریکا
آمریکا با توجه ویژه به وضعیت طبقه متوسط جامعه و بخش خصوصی، رویکردی دموکراتیکتر و سخاوتمندانهتر نسبت به بریتانیا و اتحاد جماهیر شوروی اتخاذ کرد. با ارزیابی دقیق ظرفیتهای بکر و استفادهنشده منطقه، در حوزه اقتصادی و فرهنگی فعالیتهای گستردهای انجام داد و با توجه به اهمیت سازمانهای فرهنگی، در مدت زمان کوتاهی با سرمایهگذاری مستقیم اقدام به تأسیس کارخانههای بزرگ در کشور نمود و زمینه رشد طبقه متوسطی را فراهم کرد که همسو با منافع سیاسی این کشور بود.
از ملی شدن نفت تا سقوط دولت مصدق؛ بررسی تحولات سیاسی ایران در سال ۱۹۵۱
در آن دوره، ایالات متحده با ونزوئلا قراردادی نفتی با سهم پنجاه درصد امضا کرده بود، در حالی که انگلستان با ایران تنها بر پایه ۱۷ درصد توافق داشت؛ از همین نقطه بود که درخواست ملی شدن نفت در ایران شکل گرفت.
ظهور جبهه ملی به رهبری دکتر مصدق و اتکا به طبقه متوسط، فضای سیاسی را تحت تأثیر قرار داد و به دلیل برخورد دموکراتیکتر آمریکا نسبت به رقبایش، زمینهای فراهم شد تا در سال ۱۹۵۱ مجلس ایران از بریتانیا بخواهد قرارداد نفت بر پایه پنجاه درصد تنظیم شود.
پس از رد درخواست، مجلس نفت را ملی اعلام و مصدق را به نخستوزیری برگزید؛ اما این دولت تنها ۲۸ ماه دوام آورد. آمریکا از یک سو برای بازگرداندن شاه تبعیدی تلاش کرد و از سوی دیگر با تقویت نیروهای تحت حمایت خود، بخشی از مذهبیها را نیز همراه کرد.
آمریکا، آگاه از کوتاهمدت بودن دوام دولت ملی، در زمینه بازگشت شاه فعالیت داشت. بدین ترتیب، ضمن حمایت از ملی شدن نفت، با تسهیل بازگشت شاه، توانست از رقیبش انگلستان پیشی گرفته و امتیازات بیشتری در ایران کسب کند.
پس از دستیابی گامبهگام به اهدافش، دولت آیزنهاور در نوامبر ۱۹۵۲ با انگلستان برای انجام کودتا در ایران به توافق رسید. این پیمان در اول ژوئیه ۱۹۵۳ توسط چرچیل و در یازدهم ژوئیه توسط آیزنهاور امضا شد. سپس با همکاری سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا «سیا» و سرویس مخفی بریتانیا «ام آی ۶» و اطلاعات نظامی «اس آی آس» دولت ملی سرنگون گردید.
نیکی، کارشناس خارجی امور ایران، در خصوص مصدق میگوید: «شهرت مصدق نه ناشی از شخصیت کاریزماتیکش، بلکه به دلیل رقابتهای سیاسی بین بریتانیا و آمریکا بود. آمریکا با موافقت انگلستان در کودتا، نفوذ خود را در میان محمدرضا شاه گسترش داد و پس از کودتا مانع کشتار دستهجمعی اعضای جبهه ملی شد. همچنین با کسب سهم ۴۰ درصدی نفت ایران، موقعیت اجتماعی خود را در کشور تحکیم کرد».
طرح مارشال؛ زمینهساز نفوذ ساختاری ایالات متحده در ایران
برای درک موفقیتهای چشمگیر آمریکا در ایران در بازه زمانی کوتاه، باید به موضوعی دیگر نیز توجه داشت: طرح کمکهای اقتصادی جورج مارشال که در زمان خود کشورهای اروپایی، به ویژه بریتانیا، به شدت به آن نیازمند بودند.
این بسته حمایتی که به نام وزیر امور خارجه آمریکا شناخته شده است، در سال ۱۹۴۷ تصویب و از ۱۹۴۸ تا دوازده سال ادامه یافت و در چارچوب «سازمان همکاری و توسعه اروپا» در سراسر اروپا اجرا شد. انگلستان بیشترین بهره برداری را از این کمکها داشت.
بنابراین، انگلستان به طور موقت، با نگاهی اغماضآمیز، فعالیتهای روز افزون آمریکا را در ایران پذیرفت. این برنامه کمکرسانی طی پنجاه سال گذشته، منجر به رشد و توسعه اروپا و شکلگیری اتحادیه اروپا گردید. به تعبیر ادوین کومبین، «ایالات متحده برای اروپایی که حامله بر یک نظم نوین بزرگ بود، مانند قابلهای حرفهای عمل کرد».
صنایع نفتی ایران
کشف، تحقیقات و توافقهای مربوط به صادرات نفت ایران برای نخستین بار در سال ۱۹۰۱ بین مظفرالدین شاه و نماینده بریتانیا، ویلیام ناکس دارسی، با پرداخت ۲۰ هزار پوند امضا شد.
پس از یافتن نفت، «شرکت نفت آنگلو-پرسین» از سال ۱۹۰۸ با نام «شرکت نفت ایران و انگلیس» شناخته شد که در سال ۱۹۵۳، پس از ملی شدن صنعت نفت، نام خود را به «بریتیش پترولیوم (بی پی)» تغییر داد.»
پس از کودتای فوریه ۱۹۲۱، رضا شاه پهلوی در سال ۱۹۳۳ قراردادی درباره صادرات نفت با این شرکت امضا کرد که بر اساس آن، ایران تنها ۱۷ درصد از درآمد نفت را دریافت میکرد. طی دوره ۱۶ ساله حکومت رضا شاه (۱۹۲۵-۱۹۴۱)، درآمد نفت ایران به لیره استرلینگ تبدیل و در بانکهای درجه دوم و سوم بریتانیایی به حساب نماینده ویژه او در انگلستان واریز میشد.
درآمد نفت به حسابهای شخصی رضا شاه در بانکهای اروپا، به ویژه بانک سوئیس منتقل میشد و طی این مدت، رضا شاه حدود ۶۸ میلیون تومان از این طریق درآمد کسب کرده بود که در سال ۱۹۵۳، هنگام انتقال سلطنت به پسرش، تحت فشار متفقین، این مبالغ نیز به فرزندش منتقل شد.
پس از ملی شدن صنعت نفت و کودتای ژوئیه ۱۹۵۳، بر اساس کنسرسیوم نفتی، ۴۰ درصد سهام به شرکت نفت بی پی انگلیس، ۴۰ درصد به شرکتهای آمریکایی و ۶ درصد به شرکت فرانسوی واگذار شد. با احتساب سهم ۱۶ درصدی کمپانی شل که شریک تجاری بی پی بود، انگلستان با ۵۶ درصد سهام، مدیریت شرکت نفت ایران را دوباره پس از کودتا نیز در اختیار داشت.
این تقسیم سهام تا پیش از انقلاب ۱۹۷۹ ادامه داشت. پس از انقلاب، تمامی سهام آمریکا مصادره و به شرکتهای همپیمان بریتیش پترولیوم واگذار گردید.
بر اساس آخرین تحقیقات شرکت نفت و گاز بریتیش پترولیوم، ایران از نظر ذخایر گازی در جهان در رتبه نخست و از نظر معادن نفتی در رتبه دوم قرار دارد.
بازتعریف نقش آمریکا در ایران پس از کودتای ۱۹۵۳
پس از کودتا، ایالات متحده در امور داخلی ایران بسیار کارآمدتر و مؤثرتر از انگلستان و اتحاد جماهیر شوروی ظاهر شد. با سرمایهگذاری گسترده، اقدام به تأسیس کارخانههای کلیدی و تقویت صنایع مونتاژ کرد و زمینهساز شکلگیری طبقه متوسط و توسعه روابط آنها گردید. شاه را نیز قانع نمود تا از طریق اصلاحات ارضی موسوم به «انقلاب سفید»، فرهنگ شهرنشینی را در میان روستائیان گسترش دهد.
در سال ۱۹۶۳ اصلاحات ارضی آغاز شد که حدود ۷۰ درصد جمعیت کشور را از وابستگی به کشاورزی در روستاها رها کرد و به طور عملی موجبات مهاجرت آنان به شهرها را فراهم آورد. ایالات متحده با این اقدامات به دو هدف کوتاهمدت و بلندمدت دست یافت:
-
تأمین نیروی انسانی مورد نیاز کارخانههای بخش خصوصی که در حوزههای تجاری و ساختمانی سرمایهگذاری کرده بودند. این نیز موجب اربانیزاسیون/شهرنشینی شدید و بدون کنترل شد. در فرایند این روند حلبی آبادهای بی شماری در اطراف شهرها پدید آمد.
۲. سوق دادن روستائیان و دهقانان به زندگی شهری و کاهش نفوذ روحانیت در جامعه. اکثر قشر روستائی تحت نفوذ روحانیون بودند.
اما در این مسیر تنها به هدف نخست دست یافت، زیرا اکثریت قاطع مهاجران به شهرها، روستائیان و دهقانانی بودند که فارسی را نمی دانستند و در شرایط دشوار شهرنشینی گرفتار شدند. ممنوعیت زبان ترکی و نگرشهای خصمانه نسبت به ترکها، همراه با کمبود مراکز آموزشی برای آنان که تنها به زبان فارسی تدریس میکردند، تحقق اهداف مورد نظر را غیرممکن ساخت. در آن دوره، خصومت علیه ترکها به همراه مشکلات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی زمینهساز مخالفتهای عمومی گردید و مردم، به ویژه در برابر احزاب کارگری و روحانیون به دنبال راه نجات بودند. این دو گروه برخلاف خصومت موجود، دشمنی علنی با ترک و ترکیت نداشتند و با حمایت از حق تکلم به زبان مادری، توانستند پیروان بیشتری جذب کنند. در نتیجه، مهاجران به شهر یا به تشکیلات چپ پیوستند یا زیر تأثیر روحانیت باقی ماندند.
بیاعتنایی استراتژیک آمریکا در برابر طرح تقسیم ایران به دو منطقه نفوذ
ایالات متحده به شدت از پیامدهای ناخوشایند سرکوب غیر فارس زبان ها، به خصوص ترکها که اکثریت جمعیت را تشکیل میدادند، آگاه بود. لذا در مسائل اجتماعی و سیاسی، به صورت واقعبینانه میاندیشید. آمریکا میدانست که مدیریت و نظارت بر کشور مستلزم حذف موانع اجتماعی ناشی از پایههای استعماری بریتانیا و شوروی است، زیرا تا رفع این موانع، حضور طولانیمدت آمریکا در منطقه ممکن نیست و پیشرفت کشور نیز محدود خواهد ماند.
بنابراین، آمریکا قصد داشت پیمان تقسیم ایران به دو منطقه نفوذ که امتیازات خاصی به بریتانیا و شوروی میداد و مانع نفوذ آمریکا میشد را لغو کند. با ابطال این پیمان، دیگر بریتانیا و شوروی قادر به رقابت مساوی با آمریکا نبودند. لذا آمریکا دست به کار شد تا زمینههای مورد نظر خود را فراهم آورد.
رئیسجمهور ریگان از اوایل ۱۹۷۴ شاه را به انجام اصلاحات متنوع و دموکراتیک ترغیب کرد و با انتقاد از وضعیت سیاسی موجود بر ضرورت «تغییر و رشد» تأکید نمود. شاه در حالی که نسبت به مطالبات ملی ترکها بیتوجه بود، در برخی زمینهها قصد اصلاح داشت اما نسبت به موفقیت آن مردد بود.
از دید آمریکا، این اصلاحات میتوانست پیمان تقسیم ایران به دو منطقه نفوذ را از بین برده، حوزه نفوذ آمریکا را گسترش دهد و ایران را به واسطه لغو این پیمان، به خود وابسته سازد؛ اما تصور بیصدایی بریتانیا و شوروی در این مسیر، سادهلوحی محض بود.
تضاد ژئوپلیتیکی شوروی و بریتانیا با آمریکا و پیامدهای آن در انقلاب ایران
بریتانیا با استفاده از روحانیون همسو، نافرمانی گستردهای را به رهبری آیتالله خمینی آغاز کرد و در مقابل، اتحاد جماهیر شوروی تشکیلات چپ را تحریک و تشویق به مقاومت نمود.
شهر تبریز همواره حساسترین و مهمترین پایگاه مخالفت با پهلویها بود و اولین شورشهای مردمی علیه سیاستهای شاه از همین شهر آغاز شد. این قیام در فوریه ۱۹۷۸ شکل گرفت و یک سال بعد شاه مجبور به ترک کشور شد. آیتالله خمینی پس از دیدار با نمایندگان شوروی، بریتانیا، آمریکا و فرانسه، در کنفرانس خبری اعلام کرد قصد بازگشت به ایران را دارد و در فوریه ۱۹۷۹ به تهران بازگشت. انقلاب پیروز شده بود.
پس از انقلاب ۱۹۷۹
مردم انقلاب کرده بر سر نوع حکومت آینده اختلاف نظر داشتند:
۱. حزب توده، به عنوان حزبی قوی و تحت نفوذ شوروی، خواستار حکومت جمهوری سوسیالیستی بود.
۲. حزب جمهوری اسلامی به رهبری آیتالله خمینی، که بیشتر تحت تأثیر بریتانیا قرار داشت، طرفدار جمهوری اسلامی بود.
۳. ملیمذهبیها، نهضت آزادی و جبهه ملی که بیشتر تحت تأثیر آمریکا بودند، خواهان جمهوری لیبرال بودند.
۴. حزب خلق مسلمان در تبریز به رهبری آیتالله شریعتمداری، که تفکر جدایی دین از سیاست داشت و بظاهر از حقوق ترک و ترکیت بخصوص از ایالتی بودن آذربایجان دفاع میکرد، طرفدار نهضت آزادی و جبهه ملی و اصالتاً لیبرالیسم بود و در نزد جامعه سنتی آذربایجان بسیار محبوب بود. آیتالله شریعتمداری همچنین شخصی بود که آیتالله خمینی را از دست رژیم شاه نجات داده بود.
۵. سازمان مجاهدین خلق، متشکل از اسلامگرایان شیعه با گرایش اقتصاد سوسیالیستی، به دنبال جامعه بیطبقه توحیدی بودند.
چند حزب چپ دیگر نیز فعالیت داشتند.
بر اساس توافقات تقسیم قدرت، آیتالله خمینی دولت خود را تشکیل داد و بلافاصله حزب و نیروهای مسلح خود را سازمان داد و موقعیت رهبری خود را تثبیت کرد. شوروی و بریتانیا نیز نیروهای خود را تشویق کردند تا به صفوف آیتالله خمینی و حزب توده بپیوندند. برخی دیگر از سازمانها نیز همین مسیر را دنبال کردند و سازمان فدائیان خلق به دو بخش تقسیم شد که اکثریت همسو با آیتالله خمینی و حزب توده بودند.
آیتالله خمینی سیاست خارجی را «نه شرقی، نه غربی» و سیاست داخلی را «حزب فقط جمهوری اسلامی» اعلام کرد. آیتالله خمینی مفاد چهارم و پنجم پیمان تقسیم ایران به دو منطقه نفوذ ۱۹۲۱ و ۱۹۲۶ که به طرفین اجازه مداخله نظامی می داد را یک طرفه ملغی اعلام کرد.
او آمریکا را کاملاً از مناسبات سیاسی خارج کرد و بلافاصله سهم ۴۰ درصدی آمریکا از قرارداد نفتی را لغو کرد. شرکتها و کارخانههای بخش خصوصی که پایه اجتماعی آمریکا بودند، تماماً ملی اعلام شدند.
آیتالله خمینی اسرائیل، متحد اصلی آمریکا در منطقه را به عنوان یک دولت به رسمیت نشناخت و نابودی آن را به عنوان استراتژی دولت خود قلمداد نمود که این نظر توسط حزب توده و سازمانهای چپ نیز حمایت میشد. کارکنان سفارت آمریکا در تهران پس از ۵۵ سال بازگشایی، به مدت بیش از ۲۱ ماه گروگان گرفته شدند. آیتالله خمینی با حذف رقبای داخلی، دولت خود را تثبیت کرد. بزرگترین تهدید او، آیتالله شریعتمداری و حزب خلق مسلمان بود که از حمایت ترکها برخوردار بودند. سایر گروهها نیز به خاطر نگرانیهای امنیتی، در این زمینه آیتالله خمینی را تنها نگذاشتند.
با آغاز سرکوبها، حزب خلق مسلمان ممنوع و فعالیتهایش متوقف شد. آیتالله شریعتمداری ابتدا از صحنه سیاسی حذف و سپس به شکل مرموزی از میان برداشته شد. پس از آن، نوبت به سازمان مجاهدین خلق رسید که غیرقانونی اعلام و مجبور به ترک کشور شد.
هرچند حزب خلق مسلمان و مجاهدین خلق به عنوان تهدیدات جدی برای آیتالله خمینی شناخته میشدند، اما اختلاف چندانی با گروههای چپ نداشتند. نیروهای ملیمذهبی که تحت حمایت آمریکا و نماینده طبقه متوسط بودند، نتوانستند شریک مناسبی برای حاکمیت باشند و در مدت کوتاهی تصفیه شدند.
آیتالله خمینی با همکاری نزدیکانش ساختار سیاسی جدیدی را به گفته ی خودش بر اساس مبانی اسلامی برپا کرد و زبان فارسی را برای اولین بار در تاریخ ایران به عنوان تهنا زبان رسمی، قانونی و الزامی در سطح قانون اساسی تصویب و تثبیت کرد. و با تصویب این قانون (ماده پانزده قانون اساسی)، زبان و ادب تُرک و تُرکیت را در ایران به عنوان زبان غیر رسمی، غیر ملی، غیر بومی، خارجی و نهایت زبان و فرهنگ بیگانه قلمداد کردنش را خواه نا خواه به رسمیت شناخت. این ماده واحده به تنهایی موجب فجایعی سنگین برای ایران خواهد بود. آیتالله شریعتمداری نیز بخاطر اینکه جزی از لیبرالیست ها محسوب می شد و مسئله آذربایجان و تُرک و تُرکیت را فقط به عنوان اهرم فشار سیاسی در مقابل آیتالله خمینی لازم داشت، خواه نا خواه بجای اصل پانزده قانون اساسی، اصل صده ده را علم کرده بود. و آذربایجان نیز به مثابه حیوان بی زبان برای ذبح به مسلخ شکیده شد.
همزمان با تشدید سیاستهای ضد آمریکایی، آیتالله خمینی نیروهای چپ را به خود جذب کرد و به شوروی این پیام را داد که با حضور او، نیازی به استفاده از احزاب چپ وابسته به شوروی برای فشار نیست.
در نهایت حزب توده و سازمان فدائیان خلق غیرقانونی اعلام و از کشور اخراج شدند.
آیتالله خمینی بهتدریج و با مهارت تاکتیکی عمل کرد. آیتالله خامنهای و حجت الاسلام رفسنجانی به اتکای حامیان خود، هم بریتانیا و هم شوروی را راضی نگاه داشتند و موانع پیش رو را یکی پس از دیگری از میان برداشتند.
تضادهای ایدئولوژیک و نهادی در نظام نوظهور پس از انقلاب ۱۳۵۷
در ساختار تازهای که آیتالله خمینی پایهگذاری کرد، گروههایی با دیدگاههای ایدئولوژیک متفاوت حضور داشتند. حفظ همزمان منافع اتحاد جماهیر شوروی و بریتانیا آسان نبود. آیتالله خامنهای و یارانش گرایش داشتند که از ارزشهای لیبرالیسم فاصله گرفته و به سوسیالیسم اسلامی نزدیک شوند و زبان فارسی را به عنوان زبان تبیین ارزشهای اسلام شیعی قبول کرده بودند، ضمن کاهش نفوذ بریتانیا تا حد امکان.
از سوی دیگر، حجت الاسلام رفسنجانی و همراهانش که وابستگی بیشتری به بریتانیا داشتند، افکار پانفارسیستی و ضد تُرک داشتند و بیشتر طرفدار اقتصاد آزاد و مخالف رشد نفوذ شوروی بودند. بعدها گروه اول به راست محافظهکار (اصولگرا) و گروه دوم به راست اصلاحطلب (رفرمیست) مشهور شدند.
ظهور دوقطبی قدرت در نظام جمهوری اسلامی پس از آیتالله خمینی
این دوگانگی پیش از درگذشت آیتالله خمینی محسوس نبود، اما پس از پایان جنگ ایران و عراق و درگذشت او در سال ۱۹۸۹، آشکار شد. حجت الاسلام رفسنجانی به عنوان رئیسجمهور برنامههای اقتصادی خود را اجرا کرد و واگذاری شرکتهای دولتی به بخش خصوصی آغاز شد که نشانهای از گرایش به لیبرالیسم و فاصله گرفتن از سوسیالیسم اسلامی بود.
جریان پانفارسیسم که در دوران آیتالله خمینی ضعیف شده بود، دوباره فعال شد و سیاستهای تبعیضآمیز علیه تُرک و تُرکیت شدت گرفت. همچنین تلاش برای تقویت روابط با بریتانیا افزایش یافت.
پس از آیتالله خمینی، آیتالله العظمی سید علی حسینی خامنهای به عنوان رهبر دینی کشور، سپاه پاسداران و بسیج را گرد خود جمع کرد و تا سال ۱۹۹۷ تلاش کرد سیستم قدرتمندی ایجاد کند.
تقابل جناحها در عرصه ریاست جمهوری
در انتخابات دوره هفتم ریاست جمهوری (۱۹۹۷)، آیتالله العظمی سید علی خامنهای از نامزد جناح محافظهکار حمایت کرد و حجت الاسلام رفسنجانی از محمد خاتمی، نامزد اصلاحطلبان. محمد خاتمی با هویت اصلاحطلبی برنده انتخابات ریاست جمهوری شد.
این انتخابات نشاندهنده عمق اختلافات و تناقضات در سیستم بود. اصلاحطلبان تا سال ۲۰۰۵ قدرت را در دست داشتند. و ارتباطات فارسگرایان ضد تُرک با گروههای متمایل به بریتانیا و غرب را گسترش دادند.
اما آیتالله العظمی خامنهای با توجه به اختیارات قانونی گسترده خود، توانست ابتکار عمل حجت الاسلام رفسنجانی و گروههای متمایل به بریتانیا را مهار کند و موانعی بر سر راه آنها ایجاد نماید.
راهبردهای سیاسی آیتالله خامنهای در مقام رهبری دینی
آیتالله خامنهای، متولد روستای خامنه نزدیک تبریز و خراسانیالاصل، دارای نسبت فامیلی با شیخ محمد خیابانی، رهبر جنبش ملی آذربایجان بود.
ایشان پس از به قدرت رسیدن در ایران، بر دو مسئله کلیدی تمرکز کرد:
۱. کاهش قدرت و در نهایت پایان دادن به سیطره بریتانیا که از امضاکنندگان پیمان تقسیم ایران به دو منطقه نفوذ بود.
۲. دستیابی به علم و فن آوری انرژی هستهای برای دفاع از خود در مقابل تهدیدات آمریکا، متحد بریتانیا.
آیتالله خامنهای استراتژی خود را بر سه پایه بنا کرد:
-
تقویت سپاه پاسداران و بسیج و کنترل مستقیم بر آنها برای حفظ امنیت داخلی و تنظیم و ادراه اقتصاد کشور.
-
همیاری و همکاری با روسیه و چین برای پایان دادن به نفوذ بریتانیا. روابط ایران و روسیه فراتر از اتحاد استراتژیک است؛ ایران نقش مهمی در جلوگیری از خروج کشورهای تازه استقلالیافته قفقاز و آسیای میانه از نفوذ روسیه ایفا میکند. همچنین ایران به عنوان متحد سیاسی روسیه در خاورمیانه قدرت قابل توجهی دارد. نمونه آن، دشواری رهائی آذربایجان شمالی از سلطه روسیه است، برخلاف گرجستان که به واسطه همسایگی با ترکیه در سال ۲۰۰۸ خواست وارد اتحادیه اروپا و ناتو شود. طبیعتاً تاوان بس گزافی پرداخت. روسیه اهمیت ایران را به خوبی درک کرده است.
-
همکاری استراتژیک با چین به عنوان قدرت جهانی. حجم مبادلات اقتصادی ایران و چین از ۳۹۴ میلیون دلار در ۱۹۹۷ به ۶۰ میلیارد دلار در ۲۰۲۵ افزایش یافته است. در زمینه انرژی هستهای و غنیسازی اورانیوم نیز همکاری با چین و کره شمالی در دستور کار است.
پیروزی احمدینژاد در انتخابات؛ حاصل ائتلاف ساختار قدرت
آیتالله خامنهای در انتخابات ریاست جمهوری نهم (۲۰۰۵) از محمود احمدینژاد، وابسته به سپاه پاسداران، حمایت کرد. ریاست جمهوری احمدینژاد به تقویت مواضع استراتژیک آیتالله خامنهای انجامید:
-
بر اساس گزارشهای رایج، ایران و چین قراردادهای اقتصادی و نظامی مهمی امضا کردند که شامل توافقهای دفاعی بود.
-
کنترل کامل صنایع، نهادهای اجرایی، پروژههای مهم، اقتصاد و برنامه هستهای در دست سپاه پاسداران قرار گرفت.
این وضعیت، موقعیت بریتانیا را با چالش جدی مواجه و آمریکا را نگران کرد.
تشدید بحرانها و تحولات سال ۲۰۰۹
این روند به افزایش تنشهای داخلی منجر شد. موسوی و کروبی، نامزدهای معترض اصلاحطلب در انتخابات ۲۰۰۹، با حمایت بریتانیا علیه احمدینژاد مقاومت کردند، اما سپاه و بسیج با قاطعیت احمدینژاد را حفظ کردند.
اصلاحطلبان سپاه را مورد انتقاد قرار دادند و همچنین دخالت روسیه در سیاست داخلی را محکوم کردند. موسوی، کروبی و حامیانشان بازداشت و زندانی شدند.
این اتفاقات نشاندهنده تقسیم و تعارض عمیق در ساختار حکومت بود؛ اما این دو جناح، محافظهکاران به رهبری آیتالله خامنهای و اصلاحطلبان مورد حمایت بریتانیا، هیچ کدام از این وضعیت نفع نمیبردند.
پیامدهای رویکرد مداراگرانه رهبر دینی در عرصه سیاست
انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۳ در فضای پرتنش برگزار شد. حسن روحانی، که گرایشهای نزدیکی به بریتانیا داشت و از چهرههای نظام بود، با شعار «اعتدال و امید» و با حمایت آیتالله خامنهای و اصلاحطلبان، به عنوان رئیسجمهور انتخاب شد.
برنامه هستهای ایران
سازمان انرژی اتمی ایران در سال ۱۹۷۳ به دستور محمدرضا شاه تأسیس شد و شروع به فعالیت نمود. پس از انقلاب اسلامی، انرژی هستهای به ویژه در استراتژی راهبردی آیتالله خامنهای به عنوان نیاز حیاتی تلقی شد. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، تلاش ایران برای دستیابی به انرژی هستهای و اورانیوم غنیشده به یکی از ارکان اصلی برنامههای استراتژیک آیتالله خامنهای تبدیل شد..
این موضوع به اولویتی استراتژیک برای دولت بدل شد و تاکنون بیشتر از یک تریلیون دلار هزینه برای آن صرف شده است. علاوه بر هزینههای برنامه هستهای، تحریمهای غرب نیز شرایط اقتصادی کشور را بحرانیتر کرده است. در پنج سال گذشته انرژی زیادی صرف این هدف شده است. طبق تازهترین گزارشها (۲۰۱۵)، بیش از ۵۰۰ میلیارد دلار پول توسط اصلاحطلبان به انگلستان منتقل شده و تورم روند صعودی داشته است. با این حال، انصراف خامنهای از دستیابی به علم و فن آوری و انرژی هستهای به اندازه خود برنامه استراتژیک او اهمیت دارد.
مذاکره و توافق؛ رویکرد دولت حسن روحانی در برابر گروه ۵+۱
حسن روحانی، به عنوان رئیس دولت، از یک سو در تلاش برای متقاعد کردن سپاه پاسداران به نرمش در مقابل انگلستان و سیاست مماشات است و از سوی دیگر خواهان نفوذ بریتانیا و بهبود روابط با آمریکا میباشد. توافقی که توسط محمدجواد ظریف، وزیر امور خارجه روحانی، با گروه ۵+۱ امضا شد، اولین گام در این مسیر است.
جمعبندی نهایی
جغرافیای ایران که در یکصد سال اخیر سعی شده به عنوان کشوری فارس/پرس و پرسین معرفی شود، در واقع تا صد سال پیش کشوری بود که تُرک و تُرکیت عنصر اصلی و تشکیل دهنده آن بود و مرکز ترک و ترکیت در جهان بود.
تُرک و ترکیت توام با تات به عنوان عنصر اصلی، یک قرن قبل از اسلام امپراتوری خزر به مرکزیت آذربایجان، خراسان و مناطق مرکزی ایران را تأسیس نمودند که تا قرن نهم و اوایل قرن دهم در منطقه خراسان، آذربایجان و مناطق مرکزی و شمالی ایران فعلی نقش اصلی را ایفا کرده اند و تقریبا از قرن نهم نیز به جبر تاریخ جای خود را به ترکان اسلام گرویدگان و سیف الاسلامیان و پیرو خط ناب محمدی و محب اهل بیت سامان یابقو/سامانیان، قره خانی، غزنویان و سلجوقی ها داد و خود به قفقاز، قفقاز شمالی و بعد به اروپای شرقی معطوف شد. به دیگر سخن در ایران و آذربایجان دولت و دولت گری تُرک و تُرکیت پیوسته و بطور وراثتی و موروثی ادامه داشت. چیزی که تغییر کرده؛ ترکان آتش پرست و موسوی و مسیحی جای خود را به ترکان مسلمان داده است. این روند تا سال ۱۹۲۵ ادامه داشت.
در اوایل قرن بیستم، دولت علیه قاجار و امپراتوری عثمانی آخرین دو دولت ترکتبار بودند. عثمانیها پس از فروپاشی هویتی حقوقی خود، به هر حال به عنوان کشور ترکیه پابرجا ماندند. اما تُرک وتُرکیت ایران به عنوان مرکز جهان تُرک به دلایل ذکر شده در بالا مورد خشم مُمثلین سیاسی حوزه تمدنی روم واقع شدند و واقعاً سرنوشت دشواری را در این صد سال اخیر تجربه کرده اند.
آذربایجان بزرگ در نتیجه معاهدات گلستان (۱۸۱۳) و ترکمانچای (۱۸۲۸) تقسیم و بخش شمالی آن توسط روسیه اشغال شد. در سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱ در مناطقی که اکثریت آن ترکها بودند، قحطی برنامهریزیشدهای رخ داد که ۷ تا ۹ میلیون نفر در آن تلف شدند.
روسیه و بریتانیا در سالهای ۱۹۰۷ و ۱۹۲۱ با پیمان تقسیم ایران به دو منطقه نفوذ عملاً ترکهای ایران را اسیر در سرزمین خود کردند. پس از این، اصطلاح «ایران-فارس» و «فارس-ایران» در سیاست جهانی جا افتاد که پیش از آن در هیچ سند تاریخی مطرح نبود و برای اولین بار در قرن هجدهم توسط مبلغان بریتانیایی به عمد به کار رفته بود.
با تأسیس رژیم پهلوی در سال ۱۹۲۱، سیاست ترکستیزی در ارکان حاکمیت ایران حاکم شد و پس از انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ نیز که تقریباً نیمی از جمعیت کشور را تورکها تشکیل میدهند، این وضعیت تغییری نکرد.
امروزه نیز در جمهوری اسلامی، با وجود اختلافات دیدگاهی، تفاوت چشمگیری درباره مسئله ترک و ترکیت میان جناحها مشاهده نمیشود. محافظهکاران به رهبری آیتالله خامنهای، زبان فارسی را زبان رسمی اسلام شیعی حفظ میکنند. رفسنجانی، خاتمی، کروبی، حسن روحانی و امثالهم هرچند به ظاهر اصلاحطلب هستند، اما دیدگاههای خصمانهتری نسبت به تُرک و تُرکیت در ایران دارند.
با این حال، ترکها طی صد سال گذشته صدای اعتراض خود را نسبت به این بیعدالتیها حفظ کردهاند و تحت عنوان «جنبش ملی آذربایجان» به مبارزات فرهنگی و سیاسی خود ادامه میدهند.
این جنبش دو هدف استراتژیک اساسی دارد که می خواهد دولت را مجاب کند تا دو اصل زیر را عملی کند. اگر دولت این دو اصل را رسما اجرا نکند، سیر و اهداف مبارزه مطلقاً تغییر خواهد کرد.
۱. رسمیت زبان تورکی به عنوان زبان رسمی و سراسری در کنار زبان فارسی، با حقوق مساوی.
۲. رفع نابرابریهای اقتصادی در مناطق آذربایجان و دیگر مناطق تورکنشین، با اعمال سیاست تبعیض مثبت[۱].





























